لعنت به تو !!!!
به نام تو ...
کارهایش را انجام داد و با عجله به طرف پله ها رفت . سر از پا نمی شناخت ... قبل از بیرون رفتن لحظه
ای به آینه نگاهی انداخت .... هنوز هم معصومیت بچگانه و صداقت را در چشمانش می شد جستجو
کرد . کیف کولی آبی رنگش را برداشت و دوید تا لحظه ای هم طعم انتظار را به او نچشاند ، قلبش مثل
اسب می زد اما کسی مانند گذشته بی قرار منتظر رسیدنش نبود .... چند دقیقه ای از زمان مقرر
گذشت و او رسید و از ترافیک گلایه کرد ... سلامش را با سر تکان دادنی پاسخ داد . باید شهامت باور
کردن را تمرین می کرد !!!! جز صدای خواننده که مدام تکرار می کرد " امشب تو را خواهم دید و اگر نشود
خواهم گریست و گریست .... " صدای دیگری را نمی شنید ... بدون کوچکترین صحبتی ساعتی را در
خیابانها چرخیدند و در آخر نیز خداحافظ او را با سر تکان دادنی ماننند همان سلام پاسخ گفت و به سمت
خانه رفت و وارد خانه شد... این بار به آینه نیم نگاهی هم نینداخت ، معصومیت و مهربانی واژه های بی
ارزشی شده بودند ... پشت پنجره رفت و مرور کرد ... مرور گذشته ، مرور خودش و او .... لعنت به من !!!
می خواست فریاد کند لعنت به من !!! خسته شد ! از بچگی همین طور بود ، بعد از گریه کردن خسته
می شد مخصوصا وقتی مخفیانه اشک می ریخت . ناگهان با صدای بلند گفت : لعنت به او که معنای
وفاداریم را هرگز نفهمید ! لعنت به او که هرگز نفهمید معصومانه بدون هیچ ادعایی از همه چیزم به خاطر
عشق به او گذشتم و او در عوض ......
مریم
