به نام او
دیگه نمی تونستم تحمل کنم ، یعنی هیچ رقمه راه نداشت که باز هم هیچی نگم و خودم رو بزنم
به بی خیالی ، از طرفی شب قبلش خودش بهم SMS زد تا باهاش تماس بگیرم اما چند دقیقه
تاخیر من باعث شد تا تصمیمش عوض بشه ! همیشه حاکم بی رحمی بوده و هست حداقل در
مورد من و دلم !
از اون روزی که بی رحمانه ترین حکم رو در حق من و دلم صادر کرد دیگه اجازه نداشتم نه
ببسنمش و نه حق داشتم صداش رو بشنوم .
امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا مگه می شه ؟!؟!؟
هر وقت می شستم پشت فرمون بدون هیچ اراده ای مسیرم همون جایی بود که بار اول دیدمش با
اینکه خودش نمی دونست ...
اما اون روز زدم زیر هر قولی و زنگ زدم بهش و اونم خیلی عادی و سرد انگار که هیچ
اتفاقی نیفتاده ( هنوزم نمی دونم شاید همه چیز واسه اون یه بازی احمقانه بوده ) باهام صحبت
کرد :
-- سلام ، خوبی ؟ کجایی ؟
** سلام ، خوبم تو خوبی ؟ من ولیعصرنرسیده به تجریشم .
-- بیا اینجا ، من سر کوچه هستم با بچه ها .
** باشه تا ۵ دقیقه دیگه اونجام .
و صدای ممتد بوق تلفن می گفت که قطع کرده و منتظرمه 
من بعد از قطع کردن اصلا نمی فهمیدم روی زمینم یا دارم پرواز می کنم ؟!؟!
رسیدم سر کوچه و چند دقیقه بعد اون هم رسید ماشینش رو همونجا گذاشت و نشست توی ماشین
من ....
نشست کنارم اما من جرات نمی کردم نگاهش کنم بعد از ۲ هفته باز هم کنار من نشسته بود و
باهام حرف می زد :
-- راز و سیاوش کارشون به کجا رسید ؟!
** نرسیدن تقدیر همیشگی ما آدمهاست 
-- مریم داری تیکه می اندازی ؟!؟! باور کن به خاطر خودت این کارها رو می کنم ، جدایی
امروز بهتر از فرداست ، مریم بفهم چی کار میکنی مثل من نباش که نفهمیدم و نمی فهمم چی
کار دارم می کنم !!!
آخه چه طوری بهش باید می گفتم من نمی خوام در حقم از این لطف ها بکنه نمیخوام بفهمم چه
کار می کنم !!!
** می دونی از نرسیدن بهت هم دارم لذت می برم چون نرسیدن هم مربوط به تو میشه و هر
چی مربوط به تو میشه واسم عزیزه !!!
از اینجا به بعد فقط سکوت بود و سکوت .......
از ماشین پیاده شد بهم دست داد می خواستم بغلش کنم و ببوسمش اما ...
اون رفت و من تا خانه بدون هیج هراسی اشک ریختم ، ترافیک ولیعصر هم که همیشه سر
جاشه همه به اشکهای من نگاه می کردند و من بی توجه به نگاههای کنجکاوشون اشک
می ریختم ...
آخر شب بهش SMS زدم و ازش خواستم با هم صحبت کنیم و زنگ زدم بهش ، با اینکه
می دونست چه طور دیوونه شنیدن صدای مغرور و گرمش واون افکار عجیب و قشنگش هستم
ازم پرسید :
-- باهام کاری داشتی ؟!؟
** مرسی بابته امروز که تونستم ببینمت .
-- تو که یه نگاه هم بهم نکردی !!! کارت همین بود ؟!
** شب بخیر !! 
-- خداحافظ ...
صدای بوق ممتد تلفن می گفت که دیگه رفته و من هنوز بعد از گذر هفته ها باور نکردم رفتن
کسی رو که نمی دونم که نفهمید یا فهمید و نخواست قبول کنه که برام زندگی بود هر چند که
بودنش تنها برای چند روزبود و بس ...